برنامه بعدی

میان استاد و شاگردان

مایا رفته است و زندگی حضرت ماهاویرا: رهایی 'چاندانا'، قسمت ۶ از ۷

2020-08-17
زبان :English ,Chinese(正體中文)

قسمت

جزئیات
دانلود Docx
بیشتر بخوانید

او گفت، "فرزندم، من 'داناوه'، تاجر هستم. من یکی از پیروان 'نیرنگانت شرمانس' هستم و در این شهر زندگی می کنم. با نگاه کردن به مشکلات شما، احساس ملولی و افسردگی می کنم. اگر مایل نیستید که با این زن روسپی بروید من اجازه نخواهم داد این اتفاق بیفتد."

 

تایوانی ها (فورموسایی ها) خیلی لطیف و مهربان هستند. فکر نمیکنم بدانند که چطور یک محافظ باشند، اما خوش قیافه هستند. فقط برای اینکه شرایط من خوب بنظر برسد، برای اینکه محافظ هایی در اطرافم باشند. شاید برخی از شما بخواهید مرا اذیت کنید، حداقل اینطوری تجدید نظر میکنید. پس میگذارم کارشان را انجام دهند. آنها این کار را دوست دارند، افتخار میکنند که محافظ من هستند. در موناکو کسی را نداشتم. همیشه تنها زندگی میکردم. وقتی به آنها نیاز داشتم، در همان نزدیکی بودند. در فرانسه میتوانستند بیایند و برایم رانندگی کنند یا به من کمک کنند. من اغلب پیاده میرفتم. موناکو خیلی کوچک است و همه چیز در میدان است. به آن "میدان طلایی" میگویند. مسلماً همه چیز گران است. اما هر بار وقتی بیمار بودم، سرفه میکردم یا سرماخوردگی داشتم، یا چیزی دیگر، به آنجا میرفتم و خیلی سریع درمان میشدم. شاید چون خیلی به دریا نزدیک است، دریا در اطرافش است. آنجا کوچک است و در اطراف آن دریاست و من هر روز آب میوه می نوشیدم و این خیلی به من کمک کرد. من از موناکو خاطرات بسیار خوشی دارم. پس اگر با شما خوشرفتار هستم، آن را به حساب جبران محبت مردم تان در آنجا، بگذارید.

 

اگر شاهزاده را دیدید، بگوئید همه اینها را گفتم. داستان را برایش تعریف کنید تا کمی خوشحال شود. فرمانروای موناکو بودن، بار خیلی سنگینی است. شاید هر جای دیگر بهتر باشد، اما در موناکو، به خاطر مسئولیت، فشار زیادی وجود دارد، چون همه افراد مهم آنجا زندگی میکنند. و مسئولیت خیلی، خیلی بزرگی است که از کشوری مراقبت کنید که به خاطر این افراد مهم، امنیتش باید در سطح بسیار بالا باشد. اما او شاهزاده بسیار محبوبی است. وقتی من آنجا بودم چندین بار او را دیدم. او می آمد و صحبت میکرد. با دختران، پسران میرقصید و بعد به جلوی من آمد و گفت: "ها! هوا گرم (هات) است. هوا 'آت' است." نه آنرا به آمریکایی گفت. گفت "هات"، مانند... او خیلی مهربان است، با مردم دوست است. فکر میکنم مردم خیلی او را دوست دارند. و همه مردم موناکو حس میکنند که آنها هم شاهزاده و پرنسس هستند. من چنین حسی از آنها گرفتم، گویی خیلی افتخار میکردند که اهل موناکو هستند و خود را همچون اعضای خانواده سلطنتی میدانستند. آنها شایستگی این را دارند، چون با آنها خوب رفتار میشود. در آنجا لازم نیست مالیات بپردازید، به مالیات درآمد نیاز نیست. اعضای خانواده سلطنتی خیلی نیکخواه هستند و برای کارگران، خانه های بسیار ارزان، اقامتگاه های بسیار ارزان میسازند تا مجبور نباشند هزینه زیادی بپردازند. آنها حتی میتوانند آنرا بخرند. فقط حدود ۵۰ هزار یورو هست، یک استودیو یا یک آپارتمان. برای کارگران به قدر کافی خوب است. خیلی ارزان است. آن را نزدیک موناکو میسازند، نه در موناکو، در فرانسه. موناکو دیگر زمین ندارد. فکر کنم هر میدان کوچک آن با طلا اندازه قیمت گذاری میشود. کشور خیلی خوب و خیلی ایمنی است. مردم مهربان هستند، شاد هستند و آسایش دارند.

 

آه، عجب. حضرت ماهاویرا منتظر است و ما از هندوستان به آولاک (ویتنام)، چین، موناکو، فرانسه میرویم. من از قدیم خاطرات زیادی دارم، از اینرو میتوانم تا ابد صحبت کنم. اما فکر میکنم شما اینرا دوست دارید. واقعا. (بله!) بله، میدانم. میدانم که دوست دارید هر چقدر که بتوانید در زندگی من کاوش کنید. اگر میتوانستید به اتاق خواب من بروید و بالش مرا بردارید و ببینید چند نخ دارد، حتی خوشحال تر هم می شدید. برای من مهم نیست. زندگی من راز نیست. اگر بتوانم، به شما میگویم. اشتباه. اشتباهی بود. وقتی از این استفاده میکنم، می بینم که چندان زیبا و خوش تیپ نیستید. وقتی از این استفاده می کنم، "آه، خیلی زیبا! زیبا!" خیلی خوب نمی بینم. شکل را نمی بینم، از اینرو همه چیز زیبا به نظر میرسد.

 

هنوز در... نه، هنوز حالت خوب است؟ خسته نیستی؟ نه هنوز. این دو پسر قوی هستند، آنرا دوست دارم. این پسرها، این افراد را دوست دارم. شما برای من پسر نیستید، دیگر مرد شدید، درسته؟ بله؟ تشرف کامل گرفتید، یعنی مرد شده اید. دیگر پسر نیستید. "بوب" یعنی پسر، پسر کوچک. یادم رفت، او را "بوب" صدا زدم. گفتم: "نه، حالا مرد شدی. دیگر 'بوب' نیستی. با گرفتن تشرف کامل، یعنی مرد شدی." با همه این ها برابر هستی، با همه آنهایی که ریش دارند و غیره، کسی اهمیت نمیدهند؛ در آنجا. در پشت سر شما، آنها برابرند، بودا هستند.

 

خب! "رستگاری چاندانا"، "اندلیش" (به آلمانی) بالاخره به داستان رسیدیم. "در شهر کاوشامبی، پادشاه 'شاتانیک' بر کشور 'واتس' فرمانروایی میکرد. ملکه او 'مریگاواتی' دختر ماهاراج 'چتاک' از جمهوری 'وایشالی' بود." یعنی پادشاه منطقه در آن زمان بود. "ماهاراج" یعنی پادشاه. اگر من در هند بودم، احتمالاً من را ماهاراج یا ماتاجی صدا میکردند، نه؟ ماتاجی. (ماهارانی.) ماهارانی، برای زنها به کار میرود. (بله.) من در آنجا استاد نبودم، از اینرو کسی مرا اینطور خطاب نکرد. خوب است. خوب، خوب، خوب. خوب. هندی ها اینطور میگویند، "بسیار خب." یعنی بله، خوب است. در هند اگر چیزی بخواهید و از شما بپرسند که میخواهید یا نه، اینطوری پاسخ نمیدهید. این یعنی نه. باید بگوئید: "آه، بله، میخواهم." باید سرتان را برعکس تکان دهید. "او دختر ماهاراج 'چتاک' از جمهوری وایشالی بود. آنگا، کشور همسایه بود و پایتخت آن چامپا بود. پادشاه این کشور ماهاراج 'دادهیواهان' بود. ملکه او 'دارینی'، دختر کوچکتر 'چتاک' بود. 'دارینی' دختری داشت به نام 'واسوماتی' که بسیار زیبا و با وقار بود." اگر نمیدانید که چقدر زیبا بود، فقط به من نگاه کنید. بعد کمی ایده خواهید داشت. استاد شما براستی که همیشه بسیار فروتن است. فروتن ترین در سیاره است.

 

"یکبار وقتی پادشاه دادیواهان با ارتش خود به کمک شاه همسایه رفته بود، 'شاتانیک' به چامپا حمله کرد. سربازان ظالم کاوشامبی، چامپا را به تاراج بردند. ژنرال و ارابه ران عالی کاوشامبی، که 'کاکموخ' نام داشت، بیشتر به زیبایی علاقه داشت تا ثروت." برخی مردها زیبایی را بر ثروت ترجیح میدهند. "او به کاخ وارد شد و ملکه 'دارینی' و 'واسوماتی' را ربود." یعنی ملکه و دخترش را. "در راه، وقتی 'کاکموخ' میخواست پاکدامنی اش را مورد تجاوز قرار دهد، ملکه 'دارینی' خودکشی کرد." آه، متأسفم. "وقتی 'واسوماتی' نیز تهدید کرد که چنین میکند، نظر 'کاکموخ' عوض شد. او را به عنوان دخترش به خانه برد." در عوض چنین کرد. تغییر کرد. "وقتی همسرش نتوانست 'واسوماتی' را تحمل کند، توسط واسوماتی متقاعد شد تا در بازار برده ها او را بفروشد و همسرش را با پول آن خوشحال کند." این به اصطلاح دشمن او را به عنوان دختر پذیرفت، چون مادر دختر خودکشی کرد، اما بعد مسلم است که همسرش از این موضوع ناراحت شد. چنین پرنسس زیبایی در خانه بود، در حالیکه خانم خانه پیر بود. با اینکه او را به عنوان دختر به آنجا برده بود، اما همسرش نتوانست آنرا تحمل کند. چه کسی میتواند؟ حسادت، می بینید. بعد خود پرنسس "واسوماتی"، پدرخوانده اش را متقاعد کرد تا او را به عنوان برده بفروشد تا همسرش آرام گیرد و ازدواج شادتری داشته باشد. بعلاوه پول فروش او را میتوانست به همسرش بدهد تا حتی شادتر شود. چه پرنسس شریفی. بسیار از خود گذشته. افراد زیادی نمیتوانند چنین کنند. خیلی ها برعکس این عمل میکنند. همسر را به دلیلی بیرون می اندازند، اما این دختر میدانست که پدرخوانده اش همسرش را خیلی دوست دارد.

 

کاکموخ، احمق... آه، ببخشید، برای من او احمق است. "کاکموخ، واسوماتی را به بازار برده ها برد. در حراج، گران ترین قیمت را یک روسپی از کاوشامبی پیشنهاد داد." فکر کنم از این کشور بود. بله، بله، بله. بله، نام کشور است، کشور قبلی او، قبل از اینکه ربوده شود و بَرده شود. "وقتی واسوماتی از رفتن با او اجتناب کرد، مشاجره ای در گرفت." چرا؟ آه! بله. یک زن میخواست پرنسس را بخرد، اما پرنسس نمیخواست با او برود، چون آن زن روسپی بود. شاید روسپی بود، شاید میرفت و او را به مردها در فاحشه خانه میفروخت. یک چنین چیزی. شاید او میدانست و از اینرو از رفتن با آن زن اجتناب کرد، حتی با اینکه او در آن زمان بالاترین قیمت را پیشنهاد داده بود. او نمیخواست با آن زن برود؛ کاملاً مخالفت کرد. به خاطر این تقلا، زمان گذشت و ناگهان، "در آن لحظه، یک بازرگان ثروتمند از کاوشامبی به آنجا رسید. وقتی آن همهمه را دید، گفت: 'اینجا چه خبر است؟' کسی از میان جمعیت گفت: 'امروز یک دختر برده از چامپا را برای فروش به اینجا آوردند و صد هزار سکه طلا به فروش رفته است.'" خیلی گران است. "'او زیبایی الهی دارد. یک روسپی او را خریده است، اما او با مالک جدیدش نمیرود. به نظر میرسد که دختر اصیل و نجیبی است.'"

 

صادقانه بگویم، من از دیروز تا به حال چیزی نخوردم. نخوابیدم و قهوه یا چای یا هر چیزی ننوشیدم. در شگفتم که چطور اینجا نشستم و اینطوری حرف میزنم. شگفت زد هستم. اغلب اینطور میشود؛ اولین بار نیست. شکایت نکنید، حالا شدید مثل من. به جهان من خوش آمدید. او شاید دو، سه شب است که نخوابیده. چون قبل از سفر، باید گذرنامه و پول و غیره را بررسی میکرد، خانه را مرتب میکرد، به بچه ها میرسید، آیا شوهر خوابیده یا نه، و بعد بیرون می آمد. باید به همه چیز رسیدگی میکرد. غذا را در مایکروفر میگذاشت و غیره. از سه، چهار روز قبل غذای سگها را آماده میکرد و غیره. کارها خیلی زیاد هستند. حتی من از محل زندگیم تا اینجا، که فقط یکساعت و نیم است، باید از شب قبل برنامه ریزی کنم. در مورد آرایشم، لباسم و غیره. امروز نتوانستم. همه چیز را در یک کیف بزرگ مثل این ریختم. آنقدر بزرگ که میتوانستید مرا در آن بگذارید، چون نتوانستم کیف کوچکتری پیدا کنم. بعلاوه چون بزرگ است، خوب است و میتوانستم همه چیز را در آن بیاندازم. نیاز نبود این بخش و آن بخش را باز کنم، یا به طور فشرده چیزها را در آن بگذارم. همه چیز را داخل آن ریختم و بیرون آمدم، به همین راحتی. حتی نشد فکر کنم. من باید به خیلی چیزها فکر کنم، برای همه افراد و با حالت روحی و چیزهای دیگر آنها سازگار شوم... باید به همه چیز فکر کنم؛ از جمله تصحیح برنامه ها، کلیپ ها، تماشا کردن آنها، نوشتن - من باید مطلب هم بنویسم. برای سوپریم مستر تلویزیون متن هم می نویسم، اینطور نیست که فقط تصحیح کنم. تصحیح خودش نوشتن است، ولی نوشتن متن را هم دارم. خیلی چیزها را می نویسم و نوشتم. آه، این بهتر است. عجب! چرا زودتر چنین نکردید؟ این صدا. آه! آیا برایتان بهتر نشد؟ (بله.) استاد باید همه کار انجام دهد، استاد همه چیز میداند، استاد میتواند همه کار انجام دهد، استاد همه کار انجام میدهد. استاد، استاد، استاد، استاد... میتوانم به جای شما غذا بخورم؟ نه. شما غذا را بر میدارید و خودتان میخورید.

 

خب، به اینجا بازمیگردیم. آنها بر اساس ظاهر او، رفتار او، طرز عمل او متوجه شدند که اصیل است و از سطح بالای اجتماعی است. شاید فکر نکردند که پرنسس است، اما از سطح بالا است و همچنین بسیار زیبا و نجیب. به همین خاطر نمیخواست با این مسئول روسپی برود. نام روسپی درباری بهتر است، عنوان خوبی برای آن است، اما فکر او مسئول فاحشه خانه بود، دختران زیبا را میخرید، برمیگشت و کسب و کار انجام میداد. دختر این را میدانست، از اینرو نمیخواست با او برود، به همین خاطر آشوب به پا کرد و از رفتن امتناع کرد و به زور او را می کشیدند. "به محض اینکه بازرگان این داستان را شنید، به بازار برده ها وارد شد. او به پرنسس نگاه کرد و فوراً موقعیت را بررسی کرد. او با خود فکر کرد: 'نه، او برده نیست. او یک شخص الهی است. خدای من! شرایط موجود چقدر بد است! چنین دختر با فرهنگ و لطیفی، دارد اینطور سنگدلانه شکنجه میشود. یک دختر نازنین در این معضل مصیبت بار.' بازرگان تحت تأثیر قرار گرفت. او به واسوماتی نزدیک شد و گفت: 'دخترم.'" او را "دخترم" نامید. نه "دختر زیبا" یا از این چیزها، بدون هیچ لاس و هیچ چیزی. به صورت پدرانه. او گفت: "'دخترم، من بازرگان 'داناوا' هستم. از پیروان 'نیرگرانت شرامانس' و در این شهر زندگی میکنم. با دیدن شرایط شما ناراحت شدم. اگر نمیخواهی با او بروی، اجازه نمیدهم این اتفاق بیافتد. صد هزار سکه طلا میدهم و شما را میخرم.'" آه، حالا این مرد هم صد هزار سکه طلا می پردازد. "'با من می آیی؟ آیا به عنوان دخترم با من زندگی میکنی؟'" خیلی مهربان بود. او از حضرت ماهاویرا پیروی میکرد. دلیل اش این بود، متوجه اید؟ یک رهرو با دیگران کمی تفاوت دارد.

بیشتر تماشا کنید
قسمت
لیست پخش
به اشتراک گذاری
به اشتراک گذاشتن در
جاسازی
شروع در
دانلود
موبایل
موبایل
آیفون
اندروید
تماشا در مرورگر موبایل
GO
GO
اپلیکیشن
«کد پاسخ سریع» را اسکن کنید یا برای دانلود، سیستم تلفن را به درستی انتخاب کنید
آیفون
اندروید