جستجو
فارسی
  • English
  • 正體中文
  • 简体中文
  • Deutsch
  • Español
  • Français
  • Magyar
  • 日本語
  • 한국어
  • Монгол хэл
  • Âu Lạc
  • български
  • Bahasa Melayu
  • فارسی
  • Português
  • Română
  • Bahasa Indonesia
  • ไทย
  • العربية
  • Čeština
  • ਪੰਜਾਬੀ
  • Русский
  • తెలుగు లిపి
  • हिन्दी
  • Polski
  • Italiano
  • Wikang Tagalog
  • Українська Мова
  • دیگران
  • English
  • 正體中文
  • 简体中文
  • Deutsch
  • Español
  • Français
  • Magyar
  • 日本語
  • 한국어
  • Монгол хэл
  • Âu Lạc
  • български
  • Bahasa Melayu
  • فارسی
  • Português
  • Română
  • Bahasa Indonesia
  • ไทย
  • العربية
  • Čeština
  • ਪੰਜਾਬੀ
  • Русский
  • తెలుగు లిపి
  • हिन्दी
  • Polski
  • Italiano
  • Wikang Tagalog
  • Українська Мова
  • دیگران
عنوان
رونویس
برنامه بعدی

عشق به همهٔ موجودات و عشقی فراتر از مکان و زمان: گزیده‌هایی از 'عشق قرن‌ها' اثرِاستاد اعظم چینگ های (وگان)، قسمت ۱ از ۲

جزئیات
دانلود Docx
بیشتر بخوانید
امروز مفتخریم "بخش ۲: عشق به همهٔ موجودات" از کتاب "عشقِ قرن‌ها"، اثر استاد اعظم چینگ های، تقدیم کنیم. شعر نخست، "سخنان یک بچه‌خوک"، سپاسگزاری یک بچه‌خوک و مادرش از مراقبان انسانی‌شان و سپس درد و اندوه آنها را پس از آگاهی از اینکه قرار است بچه‌خوک را برای مصرف انسان‌ها و تهیهٔ گوشت اشخاص-حیوان بکشند، بیان می‌کند. شعر دوم، "تصور کن آن تویی!"، شرایط هولناکی را توصیف می‌کند که اشخاص- حیوان در صنعت گوشت اشخاص-حیوان تحمل می‌کنند.

بخش ۲: عشق به همهٔ موجودات

سخنان یک بچه‌خوک (لُی لُن کُن)

"روزی که نخستین بار تو را دیدم، روز تولدم بود. صورتی و گرد و بسیار تپل بودم و شادمان کنار مامان جست‌وخیز می‌کردم.

با مهر نگاهم کردی و گفتی: 'آه، چه گرد و دوست‌داشتنی!' هر روز به دیدنمان می‌آمدی و آب خنک و خوراکی‌های گیاهی خوشمزه می‌آوردی...

من و مامان از مهربانی‌ات بسیار متأثر شده بودیم، از طلا ارزشمندتر بود با مراقبت و حمایت تو زندگی آرامی داشتم و هر روز تپل‌تر می‌شدم فقط غذا می‌خوردم، استراحت می‌کردم و بازی می‌کردم...

آن صبح زود چه دل‌انگیز بود ابرها در آسمان شناور بودند و من و مامان در آغوش یکدیگر بودیم از فاجعه‌ای که در راه بود بی‌خبر!

دو مرد جوان تنومند، نیرومند چون ببرها و فیلها، بدن کوچکم را در قفسی هولناک چپاندند. له شدم! هیچ راه گریزی نبود! 'خدایا'، این چه برزخی بود؟

از ترس و وحشت زجه زدم مامان، آه مامان، لطفاً نجاتم بده! ای مراقب، لطفاً زود بیا و از من محافظت کن! جانم را نجات بده، من هنوز خیلی کم‌سن‌وسالم!

مامان از اندوه فریاد می‌کشید و چشمانش پر از اشک درماندگی بود آسمان‌های بی‌کران نیز گنجایش این درد جانکاه را نداشتند!

مراقبم روی برگرداند و با دستانش سرگرم شمردن دسته‌ای پول بود من درمانده در صندوق عقب خودرو غلت می‌خوردم و دل‌شکستگی‌ام از درد فیزیکی جانکاه‌تر بود!

آن دو مرد جوان شوخی‌کنان گفتند: 'این بچه‌خوک خیلی خوشمزه می‌شود! فردا او را می‌کشیم تا تولد نوزاد همسرم را جشن بگیریم!'

آه، زندگی چه کنایهٔ تلخی دارد روحم درهم شکسته اشک در قلبم چون خون در جویبارها جاری است.

گمان می‌کردم دوستم داری و مرا پرورش می‌دهی تا بزرگ شوم اما همهٔ این‌ها فریبی بیش نبود برای تو فقط سود و منفعت اهمیت داشت!

فردا بدنم تکه‌تکه خواهد شد و گوشت و استخوانم به عذابی محض بدل می‌شود فقط برای اینکه مردم در مهمانی و گردهمایی شادمانه‌شان بخندند و خوش باشند.

برای فرزندانت و همچنین فرزندان دیگران عمر طولانی آرزو می‌کنم تا خانواده‌هایشان در کنار هم بمانند و به سرنوشت من دچار نشوند...

دعا می‌کنم تمام اعضای خانواده شرافتمندانه زندگی کنند، در زندگی‌های بسیار انسان بمانند و هرگز خوک متولد نشوند تا برای همیشه تاوان بدهی‌های کارمایی را بپردازند!

افسوس، بدرود زندگی... برای مادر مهربان و رنج‌کشیده‌ام درد می‌کشم و غرق در اشک می‌شوم... آه، مامان! مامان... مامان..."

تصور کن آن تویی!

"در قفسی کثیف، کوچک و تنگ محبوسم حتی نمی‌دانم ف-ض-ا، فضا را چطور بنویسم در کثافت و ادرار و بوی تعفن دست‌وپا می‌زنم هرگز آفتاب یا نسیم را بر پوستم حس نمی‌کنم! آیا این‌ها فقط برای انسان‌ها آفریده شده‌اند؟ حتی نمی‌توانم به چپ یا راست بچرخم و به‌زور آن‌قدر دارو به خوردم می‌دهند تا عقل از سرم برود! ظهر از گرما می‌سوزم و شب از سرما یخ می‌زنم. هوای تازه؟ آن در زندگی چیست؟ در آغوش گرفتن نوزادان؟ ممکن است آنها را زیر پا له کنی! یا آنها بر اثر سرما و شرایط غیربهداشتی خواهند مرد اگر زنده بمانند، در همان چندماهگی، تازه‌تازه خورده خواهند شد! ای همهٔ خدایان!!!

حتی نمی‌توانم کابوسم را بازگو کنم در میان نژاد بشر، کسی هست که اهمیت دهد؟! تمام عمرم را در وحشت و رنج می‌گذرانم فقط برای لذت آنها = یک لقمه ای خون‌آلود! تحمل کامیون در محفظه ای تنگ تا هر جایی که قرار است اندامم را تکه‌تکه کنند یا از یک پا به سقف آویزانم سازند! و گلویم را مانند بدترین جنایتکار ببرند دل‌وروده و خون همه‌جا بریزد درمیان گریه، التماس و فریادهای دردناک! چطور کسی می‌تواند چنین منظره‌ای را تحمل کند یا از آن لذت ببرد؟ آیا همگی لال، کر و کور شده‌اند؟

از چه زمانی انسان‌ها اینقدر بی‌رحم شدند ذات مهربان و محبت‌آمیز خود را از دست داده‌اند؟ آنها لگد می‌زنند، خنجر می‌زنند، می‌برند و شکنجه می‌کنند آه، این درد تحمل‌ناپذیر است! برای کمک فریاد می‌زنم!... آیا کسی آنجاست؟!... چرا همه‌جا فقط خون است، خون و خون؟ درون این دیوارهای پرازدحام، تاریک، و آکنده از وحشت چیزی جز تبرها و سایه‌ها نیست سایه‌هایی غول‌آسا و تبرهایی تیز من وحشت‌زده‌ام؛ من کوچکم، لرزان و درمانده. آه! اگر نمی‌دانید که جهنم وجود دارد بیایید این‌جا را ببینید، نه جای دیگری را! دوستان انسان‌ عزیز، چطور چنین چیزی ممکن است؟ چرا، چرا، چرا باید مرا شکنجه کنید و بخورید؟

تصور کن آن تویی. تصور کن این یکی از اعضای - خانواده ات است!"
بیشتر تماشا کنید
آخرین ویدئوها
اخبار قابل توجه
2026-07-30
210 نظرات
کوتاه
2026-07-30
226 نظرات
میان استاد و شاگردان
2026-07-30
761 نظرات
اخبار قابل توجه
2026-07-29
609 نظرات
31:57
اخبار قابل توجه
2026-07-29
214 نظرات
علم و معنویت
2026-07-29
207 نظرات
میان استاد و شاگردان
2026-07-29
1036 نظرات
به اشتراک گذاری
به اشتراک گذاشتن در
جاسازی
شروع در
دانلود
موبایل
موبایل
آیفون
اندروید
تماشا در مرورگر موبایل
GO
GO
اپلیکیشن
«کد پاسخ سریع» را اسکن کنید یا برای دانلود، سیستم تلفن را به درستی انتخاب کنید
آیفون
اندروید
Prompt
OK
دانلود