جزئیات
دانلود Docx
بیشتر بخوانید
در شب ماه کامل، باران نمنم میبارید و "معبد فو مین" در نور شمعها میدرخشید. مراسم بزرگ "وو لان" با وقار و احترام برگزار شد. پس از مراسم، راهب ارشد از همه خواست نشسته بمانند و توضیح داد که میخواهد موضوعی را اعلام کند. «امروز، معبد میخواهد این موضوع را شفاف بیان کند: در بررسی حسابهای قدیمی، به چند اختلاف حساب بزرگ در سه سال گذشته برخوردیم و کسی پیشقدم شده تا حقیقت را بیان کند.»
قانون علت و معلول - کارما - یک اصل جهانی است که میآموزد هر فکر، کلمه و عملی زنجیرهای از عواقب را به جریان میاندازد. هیچچیز تصادفی اتفاق نمیافتد؛ تمام تجربهها، میوه بذرهایی هستند که ما کاشتهایم. در این مجموعه، داستانهای واقعی از زندگیهایی را بررسی میکنیم که با درسهای کارمایی متحول شدهاند. این روایتها نشان میدهند که چگونه آگاهی معنوی، توبه و زندگی پرهیزکارانه میتواند روح را تعالی بخشد و سرنوشت را تغییر دهد.طبق پژوهشی از "مدرسهٔ الهیات گوردون کانول"، ممکن است سالانه حدود ۶۲ میلیارد دلار، معادل بیش از ۶.۵٪ از کل کمکهای اهدایی مؤمنان در سراسر جهان، بر اثر کلاهبرداری و اختلاس از دست برود. تقدیم پیشکش از اعمال نیک مهم در آیین بوداست که احترام و سپاسگزاری نسبت به "سه گوهر" (بودا – دارما – سانگا) را ابراز میکند و در عین حال به تداوم ترویج دارما و تزکیهٔ معنوی یاری میرساند. ازاینرو، پولی که مردم با نیت خیر اهدا میکنند، حامل اعتماد و ارادت قلبی تکتک آنها نیز هست. وقتی این پول در راه درست صرف شود، این پیوندهای نیک میتوانند همچنان نیکی را در جامعه گسترش دهند. اما اگر اعتماد نابجا باشد، وجوه اهدایی نیز میتوانند به سرچشمهٔ وسوسه تبدیل شوند و به اعمال نادرست بینجامند. داستان پیش رو یکی از همین موارد است."معبد فو مین" در میان کشتزارهای پهناور نیشکر در دهستان 'فو کان'، در 'دوک فو'، جای گرفته است. هر ماه، در روز ماه کامل، جمعیت زیادی به معبد رفتوآمد میکردند و گردانندهٔ همهٔ این امور کسی نبود جز خانم "نام" که ۱۲ سال مسئولیت صندوق نذورات را بر عهده داشت. او که در خانه تنها زندگی میکرد، چنان به معبد وابسته بود که گویی نفسش به آن بند بود؛ هر صبح حیاط را جارو میکرد و عود روشن میکرد و بعدازظهرها سوترا میخواند. آن سال، باران بند نمیآمد، محصول نیشکر از بین رفت و او سخت بیمار شد، بیآنکه پولی برای دارو داشته باشد. شبی پس از جشن "وو لان"، وقتی همه رفته بودند، بهآرامی درِ صندوق نذورات را باز کرد و دقیقاً دو اسکناس ۲۰ هزار دونگی (۸۰ سنت آمریکا) از آن برداشت. آن بار، ظرف سه روز بهبود یافت و باور داشت که این برکتی از جانب بوداست. از آن پس، در هر جشن، پنهانی اندکی "قرض" میگرفت؛ گاهی برای دارو، گاهی برای برنج و گاهی برای فرستادن پول برای فرزندش تا دورهٔ آموزش حرفهای بگذراند.ما اغلب از کارهای کوچک چشمپوشی میکنیم، بیآنکه بدانیم همین اعمال بهتدریج به عادت تبدیل میشوند و سپس میتوانند به کارهای بزرگتری بینجامند؛ چه با ایجاد کارمای منفی، چه با پرورش کارمای مثبت.تا سال سوم، خانم "نام" پیش از شمارش وجوه صندوق، شروع به تعویض اسکناسهای خرد با اسکناسهای درشت کرده بود. او حسابها را با دقت ثبت میکرد تا هرکس دفترها را میخواند، تصور کند همهچیز شفاف است. در هر شب ماه کامل، او آخرین کسی بود که تالار اصلی را ترک میکرد؛ بهتنهایی چراغها را خاموش میکرد، صندوق نذورات را بلند میکرد، با دقت قفلش میکرد و سپس با دوچرخه از میان مه به خانه میرفت.اما از یکی از شبهای ماه کامل در چهارمین ماه قمری، در خواب پیکری با ردای خاکستری میدید که زیر محراب نیاکان ایستاده بود؛ دستهایش را به هم چسبانده بود، چشمی در چهره نداشت و معلوم نبود زن است یا مرد؛ فقط همانجا میایستاد و بیهیچ سخنی نگاه میکرد. او غرق عرق از خواب بیدار میشد و قلبش همچون طبل معبد میکوبید.شاید این رخدادهای عجیب بیدلیل نبودند. وقتی طمع شروع به رخنه در دل انسان میکند، مرز میان درست و نادرست میتواند بهتدریج محو شود. 'بودا' زمانی راهی برای جلوگیری از پیدایش طمع آموزش داد: «نخست، با آنچه طمع را برمیانگیزد تماس پیدا نکنید؛ دوم، اگر با آن تماس پیدا کردید، آگاه و هشیار بمانید.» تنها با حفظ آگاهی و هشیاری میتوانیم نگذاریم وسوسههای بهظاهر کوچک، قدمبهقدم ما را به خطا و کارهای نادرست بکشانند.در گذشته، اهالی روستا همانقدر به خانم "نام" اعتماد داشتند که به آسمان و زمین، اما تازگیها زمزمههایی به گوش میرسید. برخی میگفتند نذورات جشنها بیشتر شده است، بااینحال کسی نمیفهمید چرا معبد هنوز برای تعمیر سفالهای بامش هم باید پول بیشتری قرض بگیرد. "تین چون"، راهب ارشد معبد که هم مهربان بود و هم تیزبین، دیگر مانند گذشته آسودهخاطر نبود. او اغلب بیش از معمول مدیتیشن میکرد و بارها دیده میشد که در برابر تندیس "آوالوکیتشوارا" غرق اندیشه است. روزی بهآرامی از خانم "لان" پرسید: «در این سه ماه گذشته، چیز غیرعادیای دربارهٔ نذورات دیدهاید؟» آن بعدازظهر، خانم "لان" زیر درخت انجیر هندی کنار حیاط معبد با خانم "نام" دیدار کرد. خانم "لان" درحالیکه بیقرار دانههای تسبیح را میان انگشتانش میچرخاند، او را صدا زد: "خانم نام!" «این روزها افراد زیادی برای تقدیم پیشکش به معبد ما میآیند؛ شاید بهتر باشد با راهب ارشد صحبت کنیم و دفتر ثبت دیگری هم برای اطلاع عموم بگذاریم تا خیال همه آسوده شود.» خانم "نام" آهی کشید، اما نگاهش سرد و سخت شد. «شما جای من نیستید. من از پول بودا نگهداری میکنم، نه پول دیگران. بیش از ده سال است که این کار را انجام میدهم و حتی یک بار هم در حساب معبد کسری نداشتهام.»وقتی کاری با صداقت و درستکاری انجام شود، دلیلی برای ترس از شفافیت وجود ندارد. اما وقتی کسی چیزی در دل پنهان کرده باشد، حتی پیشنهادی معمولی هم میتواند مایهٔ نگرانی شود. سپس راهب ارشد تصمیمی گرفت که پنهان کردن حقیقت را بسیار دشوارتر میکرد...چند روز بعد، راهب ارشد در حضور همه اعلام کرد: «از مراسم ماه کامل بعدی، سه نفر بهطور مشترک نذورات را خواهند شمرد؛ مبالغ در دفتر ثبت میشود و هر مبلغ به اطلاع عموم میرسد؛ مؤمنان حق دارند بدانند پولی که پیشکش میکنند کجا صرف میشود.» خانم "لان" نفس راحتی کشید، اما خانم "نام" در سکوت نشست و نگاهش تیره شد. در دل، از این نمیترسید که پول را از دست بدهد، بلکه از حقیقتی میترسید که در آستانهٔ آشکار شدن بود.از زمانی که شمارش نذورات و اعلام مبالغ آن آغاز شد، کابوسها بیشازپیش به سراغ خانم "نام" میآمدند. گویی آشفتگی دلش کمکم در چهرهٔ تکیده و خستهاش نمایان میشد.اهالی روستا شروع به پچپچ کردند: «نکند در معبد ما مشکلی پیش آمده است؟ این روزها خانم "نام" خیلی رنگپریده شده؛ شنیدهام ناراحتی قلبی دارد، اما انگار روح از بدنش رفته است.» او برای معاینه به مرکز بهداشت دهستان رفت و پزشک به او گفت: «ریههایتان سالم است، فشار خونتان پایدار است، اما قلبتان بهطور غیرعادی تند میزند؛ بهتر است ذهنتان را آرام کنید و استراحت کنید.» آن شب، خواب دید تنها در میان عبادتگاه نشسته و دور تا دورش پر از پول است، اما هیچکس آنجا نیست؛ نه 'بودا'، نه پیشوای بزرگ، نه نوری؛ تنها صدای زنگی کوچک بود و سرمایی که از زیر تکتک سکهها میخزید.تصمیم راهب ارشد برای علنی کردن حسابهای معبد به این معنا بود که دیگر نمیشد سوءظنهایی را که درباره وجوه نذورات وجود داشت، نادیده گرفت. اکنون لازم بود ارقام دفتر حساب، مبالغ واقعی پول و آنچه افراد داخل معبد در سکوت شاهدش بودند، بهروشنی با یکدیگر تطبیق داده شوند.راهب ارشد "تین چون"، درحالیکه دفتر درآمدها و هزینهها را که در دسترس عموم بود در دست داشت، وارد تالار اصلی شد. او بیآنکه به شخص خاصی نگاه کند، فقط بهآرامی چنین گفت: «'بودا' از پول نگهداری نمیکند؛ کسانی که از پول نگهداری میکنند، باید دل خود را پاک و صادق نگه دارند. از این پس، اگر کسی در نذورات تخلفی دید، آن را آشکارا در حضور "سانگا" بیان کند.» سکوتی مطلق بر فضای معبد حاکم شد. خانم "لان" برخاست. «حرفی برای گفتن دارم.» تکتک واژههایش محکم و قاطع طنین میانداخت، همچون ضربه بیل بر کف آجری. «سال گذشته، مبلغ ثبتشده در دفتر تنها دو سوم کل نذورات برآوردشده بود. در سه ماه گذشته، بیسروصدا حسابها را جداگانه برای خودم ثبت کردهام. چهار روز پیش هم دیدم که پس از قفل شدن صندوق، یک دسته اسکناس از آن ناپدید شد. نمیگویم کار خانم "نام" بوده، اما میخواهم با هم دفتر اصلی را بررسی کنیم؛ تمام آن را.» رنگ از چهرهٔ خانم "نام" پرید؛ نه از ترس، بلکه از شرم. همهمه در سراسر حیاط معبد پیچید. «خدای من! واقعاً حقیقت دارد؟» «او پول بودا را برمیداشته است؟» خانم "نام" ناگهان از جا برخاست. «من ۱۲ سال به این معبد خدمت کردهام؛ مراقب تکتک شاخههای عود و تکتک آجرهایش بودهام. چطور جرئت میکنید در حضور بودا به من توهین کنید؟»ممکن است به نظر برسد برخی خطاها مدتی پنهان میمانند، چون پیامدهای کارمایی آنها بلافاصله آشکار نمیشود. اما وقتی بذر یک علت کارمایی کاشته شود، از بین نمیرود؛ هنگامی که شرایط مهیا شود، آثار آن ناگزیر نمایان خواهد شد. بنابراین، هرگز نباید تصور کنیم صرفاً چون پیامدها را بیدرنگ نمیبینیم، میتوانیم از قانون کارما بگریزیم.آن شب، وقتی به خانه رسید، دید در کاملاً باز است، درحالیکه صبح آن را محکم قفل کرده بود. در آشپزخانه، آب کتری سر رفته بود و بخار از آن برمیخاست، با اینکه اجاق خاموش بود. او به اتاقش رفت و بوی تند عود سوخته از محراب نیاکان به مشامش رسید. با عجله عود را خاموش کرد، اما حین این کار نوک انگشتش سوخت. خانم "نام" با دستهای لرزان سه شاخه عود در برابر محراب نیاکان روشن کرد و آهسته دعا کرد: «اگر خطایی کردهام، ای نیاکان، لطفاً نشانم دهید کجا به خطا رفتهام.»و در آن شب ماه کامل، سرانجام حقیقت دربارهٔ وجوه نذورات "معبد فو مین" آشکار شد.در شب ماه کامل، باران نمنم میبارید و "معبد فو مین" در نور شمعها میدرخشید. مراسم بزرگ "وو لان" با وقار و احترام برگزار شد. پس از مراسم، راهب ارشد از همه خواست نشسته بمانند و توضیح داد که میخواهد موضوعی را اعلام کند. «امروز، معبد میخواهد این موضوع را شفاف بیان کند: در بررسی حسابهای قدیمی، به چند اختلاف حساب بزرگ در سه سال گذشته برخوردیم و کسی پیشقدم شده تا حقیقت را بیان کند.» همه یکه خوردند؛ او آقای "توی" بود، نقرهساز کمحرفی که در ورودی بازار کار میکرد. او دفتر بدهیها را که نام خانم "نام" در آن بود، همراه با فهرست مراجعات متعدد او برای تبدیل طلا به پول نقد، بالا گرفت؛ ارقام دقیقاً با اختلاف حسابهای وجوه نذورات مطابقت داشت. «زودتر چیزی نگفتم، چون او به من گفته بود این پول معبد است و برای خرید پیشکشهای آیینی در نظر گرفته شده و به نام شخص دیگری ثبت شده، چون برای معبد مقدور نبوده معامله را مستقیماً انجام دهد. اما خودم دیدهام؛ این معبد هرگز حتی یک قلم کالا از من نخریده است.» حیاط معبد در سکوت فرو رفت. خانم "نام" برخاست؛ رنگ بهکلی از چهرهاش پریده بود. «من... من دزدی نکردم! من... فقط آن را نگه داشته بودم، فقط موقتاً قرض گرفته بودم.»وقتی کسی بهراستی به خطای خود پی ببرد و صمیمانه توبه کند، همیشه فرصتی برای بازگشت به راه نیکی وجود دارد. اما اگر سرسختانه به پنهان کردن خطایش ادامه دهد، شاید هنگامی که به خود میآید، دیگر خیلی دیر شده باشد. زیرا هر عملی اثری بر جای میگذارد و پیامدهایش ممکن است به شکلهایی بروز کنند که هیچکس انتظارش را ندارد.آن شب، خانم "نام" خواست شب را در معبد بماند، به این بهانه که میخواهد ذهنش را آرام کند و توبه کند. اما هیچکس نمیتوانست بداند که آن شب، آخرین شب زندگی او خواهد بود. صبح روز بعد، وقتی راهب ارشد "تین چون"، درِ اتاق پشتی را باز کرد، خانم "نام" دیگر زنده نبود؛ هیچکس نمیدانست دقیقاً چه زمانی درگذشته است. او دمر روی میز افتاده بود، دستهکلیدی را محکم در دست میفشرد و چشمانش کاملاً باز مانده بود و بسته نمیشد. روی میز، یک اسکناس ۵۰۰ هزار دونگی (۲۰ دلار) که چهارلا تا شده بود، از یک گوشه سوخته و سیاه شده بود، اما هیچجا شعلهای نبود. هیچ جای میز بوی دود نمیداد. راهب ارشد "تین چون" پس از مراسم خاکسپاری کمحرفتر شد. او دیگر چندان تدریس نمیکرد و دربارهٔ دارما سخن نمیگفت؛ فقط سوترا میخواند و به گیاهان اطراف معبد آب میداد.در ماه کامل بعدی، یک شاخه عود جلوی دروازهٔ معبد روشن کرد، رو به جادهٔ روستا ایستاد و آهسته دعا کرد: «آنها که خطا کردهاند، هنوز میتوانند بازگردند. 'بودا' هرگز به کسانی که راه توبه را میدانند، پشت نکردهاند. اما برای کسانی که بر خطاهای خود پافشاری میکنند و همچنان اصرار دارند که حق با آنها است، هیچ دری گشوده نخواهد شد.»با داستان امروز، عمیقتر درمییابیم که خدشهدار کردن اعتماد دیگران و دستدرازی به آنچه از آنِ "سه گوهر" است، تا چه اندازه خطیر است. اما آموزههای 'بودا' تنها دربارهٔ کیفر کارمایی هشدار نمیدهند؛ بلکه راهی نیز برای اصلاح خویشتن پیش روی انسانها میگشایند. پس بیایید همواره دلهایمان را صادق نگه داریم، بدانیم چگونه در برابر وسوسه مقاومت کنیم و پیامد هر عمل را در نظر بگیریم. یک اندیشهٔ نیک امروز میتواند فردا به برکتی تبدیل شود؛ و یک اندیشهٔ نادرست نیز، اگر بهموقع مهار نشود، میتواند پیامدهایی پشیمانیآور داشته باشد. باشد که همهٔ ما بیاموزیم آگاهانه زندگی کنیم، دلهایمان را پاک نگه داریم، درستکار باشیم و همواره راه نیکی را برگزینیم.










